به هر گونه روزی آدمی به دنبال معنا می شتابد . کشفی می کند و از آن شادمان می شود . اما این کشف بی گمان پایان نیست. او باز می کوشد و باز کشف می کند. مطلق در کنار مطلق و تضادی آشکار. او در می یابد که حقیقت مطلقی وجود ندارد و این خود برای او یک مطلق می شود. انسان در میابد که هرگز به معنای حقیقی دست نخواهد یافت و در این تضاد سرگردان می ماند. اکنون زندگی اوست که دیگر معنایش را از دست می دهد. چرا که هر معنایی خود ناقض خویشتن است.
آدمی چنان که در نظر می آید میان دو عدم می زید. او روزی زاده و روزی دیگر می میرد. پس می توان متصور شد که زندگی او خطی ست میان دو نقطه. (میان دو نقطه راه های بی شماری ست اگر آدمی را آزاد بدانیم. و چون اگر مجبور باشد شکی نیست که پوچی بر زندگی او غالب است پس او را تا حدی آزاد تصور می کنیم.) زندگی انسان دایره ای می شود که نقطه ی آغاز آن عدم و پایان آن نیز عدم است. و این دایره بر گرد معنا و هدف می چرخد. دایره ای که بر هیچ بگردد اما وجود ندارد. دایره بی مرکز فرو می ریزد و خطی ناپایدار می ماند که وجودش به دایره بودن است پس متلاشی می شود به نقاط و هر نقطه به نقاطی دیگر. و بدین سان است که زندگی معنا باخته متلاشی می شود و آدمی مجنون و سرگردان.
فروردین ۸۷
مي آيند
هر شب و هر روز.
همه جا و همه وقت.
به من حمله مي كنند.
بي آن كه اماني دهند.
مثل خرچنگ هاي سياه از سر و پايم بالا مي روند.
مرا مي فشارند.
مي فشارند تا صدايي از حلقومم در بيايد.
اما انگار در آن جا نيز جا خوش كرده اند.
از گلويم نيز بيرون مي جهند.
و بد تر از آن......در خونم.
مثل ذره هاي سياه در خونم جاري اند.
و به همه جا
به دست هايم
به سرم
و به تمام وجودم سرايت مي كنند.
مي خواهم بتركم.
اما مي دانم.
اگر هم بتركم
جز اين لعنتي ها بيرون نمي آيند.
*
من اسير آن هايم.
هر شب
و هر روز همه جا
و همه وقت
من را در بر مي گيرند.
به دورم مي چرخند.
مي خواهند اسارتم را
_و بودن قرضي ام را_ تماشا كنند.
* ولي عاقبت چه مي شود؟
آن قدر مرا در بر مي گرفتند.
تا من نيز لكه اي سياه مي شوم.
مثل آن ها.
يكي از خودشان.
يكي از آن ها كه بر سنگ قبرم داغ مي زنند.
شايد از اول هم يك لكه بودم.
يك لكه كه بر شناسنامه ام نشست.
ولي من مانند آن ها نيستم.
من مانند آن هايم اما انگار از آن ها دور مانده ام.
من به اسارت خودي درآمده ام.
*
من لكه اي سياهم
لكه اي روي شناسنامه ام.
يا لكه اي كه بر روي سنگ قبرم.
داغ مي زنند......
و اكنون اسير خودي ام...
مي ايند
................. هر روز و هر شب.
يکسال پيش زندگي من مثل ويرانه اي در اطرافم بود. خودم رو زير کوهي از کار دفن کرده بودم. پدرم ناگهان فوت کرد و روابط اجتماعيم دچار طوفان شده بود. در اون زمان هرگز نتونستم تصور کنم که از دل بزرگترين اندوهم عظيمترين نعمت به من عطا خواهد شد. گوشه چشمي از يک راز عظيم به من نمايان شده بود. شروع به تعقيب رد پاي اين راز در صفحات تاريخ کردم.
آن راز دفن شده بود.
آن راز مورد طمع واقع شده بود.
آن راز ممنوع شده بود.
باورم نمي شد که تمام اون افراد از اون اطلاع داشتند. اونا بزرگترين چهره هاي تاريخ بشري بودند افلاطون شکسپير نيوتن هوگو بتهوون لينگهون امرسون اديسون و انشتين.
چرا هيچ کس از اين راز چيزي نميدونه تنها کاري که من مي خواستم بکنم در ميان گذاشتن اين راز با مردم جهان بود پس به دنبال کساني گشتم که زنده بودند و اين راز رو ميدونستند و يکي پس از ديگري پديدار شدند.
: در واقع اين راز هر چيزي رو که آرزو دارين بهتون ميده. شادي سلامت و ثروت.
: شما ميتونيد هر چي که مي خواين باشين يا انجام بدين يا داشته باشين.
: مي تونيم هر چيزي رو که انتخاب ميکنيم داشته باشيم مهم نيست که اون چقدر بزرگ باشه.
: تو چه جور خونه اي دوست دارين زندگي کنين.
: دوست دارين ميليونر باشين.
: چه شغلي دوست داريد داشته باشيد.
: به دنبال موفقيت بيشتريد.
: چه چيزي رو واقعا مي خواهيد.
: من شاهد رخ دادن معجزات زيادي در زندگي مردم بودم. معجزات اقتصادي معجزات درمان جسماني بهبود رواني و بهبود روابط اجتماعي.
: دليل رخ دادن تمام اينها دانستن روش بکارگيري اين رازه!
: اين راز بزرگ زندگيست.
اين راز جواب تمام چيزهايي است که تا کنون بوده
تمام چيزهاي که هست و تمام آن چيزي که روزي خواهد بود.
: احتمالا تو اين مدت از خودتون پرسيدين که اين راز چيه. من بهتون خواهم گفت که چگونه خودم اين موضوع رو درک کردم. ما همه با يک نيروي بي پايان کار ميکنيم. همه ما با قوانين کاملا يکساني زندگي خود را رهبري ميکنيم. قوانين طبيعي کائنات به اندازه اي دقيق هستند که ما حتي کوچکترين مشکلي در ساخت سفينه هاي فضايي نداريم. ما ميتونيم انسانها رو به ماه بفرستيم و ميتونيم زمان فرود رو با دقت کسري از ثانيه معين کنيم. مهم نيست که شما در هندوستان باشيد يا در استراليا نيوزلند استکهلم لندن تورنتو مونترال و يا نيويورک. همه ما با يک نيرو کار ميکنيم . يک قانون. اون جاذبست(جاذبه)
اون راز قانون جاذبست(جاذبه).
تمام چيزهاي که وارد زندگي شما ميشه خودتون جذب ميکنين و اينها بوسليه واقعيت ذاتي تصاويري که شما در ذهنتون داريد به سمت شما جذب ميشن.
اين چيزيه که بهش فکر ميکنيد در واقع تمام اون چيزيه که در ذهن شما ميگذره رو شما بسوي خودتون جذب ميکنين. اينو ميتونين در بابليون باستان مشاهده کنيد.
فکر ميکنيد که چرا يک درصد ممتاز از جامعه حدود ?? درصد پولي را که بدست مي ياد در اختيار داره. فکر ميکنيد که اين يک اتفاقه نه اين اتفاقي نيست اين به اين صورت طراحي شده.
اونها چيزي را رو درک ميکنند اونا اين راز را ميفهمند و حالا شما با اين راز آشنا خواهيد شد.
: ساده ترين تصوري که من ميتونم از قانون جاذبه داشته باشم اينه که خودمو در قالب يک آهنربا ببينم و ميدونم چيزهاي ديگر رو با نيري مغناطيس جذب ميکنم.
: اگه ساده تر بگيم قانون جاذبه ميگه دو چيز مشابه همديگر رو جذب ميکنند ولي در واقع ما در سطح افکار حرف مي زنيم.
: نقش ما بعنوان يک انسان پايبندي به افکارمون در مورد چيزهايي است که مي خواهيم و بايد کاملا در ذهنمون روشن کنيم که ما چه چيزي ميخواهيم و از اينجاست که ما شروع به احضار يکي از بزرگترين قوانين کائنات خواهيم کرد و اون قانون جاذبست. شما چيزي رو که بيشتر بهش فکر ميکنيد جذب مي کنيد.
: اگر شما چيزي رو در اينجا(اشاره به ذهن) ببنيد بزودي اونو در مشت خواهيد داشت.
: و اين اصل رو ميشه بطور خلاصه تو ? عبارت ساده گفت : ?-افکار ?-تبديل ميشن به ?-اجسام
: چيزي که بيشتر مردم اطلاع ندارن اينه که يک فکر فرکانس خاصي داره هر فکري يک فرکانس داره ما ميتونيم يک فکر رو اندازه بگيريم. بهمين خاطر اگه شما فکر رو بارها وبارها تو ذهنتون بيارين مثل خريدن يک ماشين مدل جديد بدست آوردن پولي که نياز دارين تاسيس يک شرکت پيدا کردن نيمه گمشدتون اون وقت اون فرکانس رو دارين بطور پيوسته منتشر ميکنيد.
: افکار در حال فرستادن سيگنالهايي مغناطيسي هستند که امثالشون رو بسوي شما جذب مي کنند.
: خودتون رو ببينيد که در وفور نعمت زندگي ميکنيد. اونوقته که جذبش ميکنيد هميشه همينطوره هر دفعه جواب ميده براي هر کس.
: ولي مشکل اينجاست بيشتر مردم به اين فکر ميکنن که چه چيزايي رو نميخوان و تعجب ميکنن که چرا براشون رخ ميده اونهم بارها و بارها و بارها.
: قانون جاذبه هيچ اهميتي نميده که شما چه چيزي رو خوب و چه چيزي رو بد به شمار مي يارين يا اينکه شما اون چيز رو ميخواين يا اينکه نمي خواين اون به افکار شما جواب ميده پس اگه شما يک جا نشستين و به کوهي از بدهکاريها نگاه ميکنيد و احساس بسيار بدي داريد اين همون سيگناليه که داريد به کائنات عرضه ميکنيد. من احساس خيلي بدي دارم به خاطر اين همه قرض و قوله شما داريد اينو به خوتون اثبات ميکنيد اينو در تمام سطوح وجودتون حس ميکنيد و اين چيزيه که بيشتر به دست خواهيد آورد.
: پس هنگامي که شما به چيزي نگاه ميکنيد که ميخواين و بهش جواب مثبت مديد شما داريد يک فکرو فعال ميکنيد و قانون جاذبه هم به اون فکر پاسخ ميده و چيزايي رو بري شما مي ياره که همانند اون هستند. ولي وقتي که به چيزي نگاه ميکنين که اونو نميخواين و در وجودتون فرياد مخالفت ميزنيد در واقع شما اونو عقب نميرونين در عوض شما فکر همون چيزي رو که نميخواين فعال ميکنين و حالا قانون جاذبه چيزايي از همين قبيل رو سر راه شما قرار ميده. کائنات بر پايه جاذبه ساخته شده همه چيز به جاذبه ختم ميشه.
: قانون جاذبه هميشه در حال فعاليته. چه شما انونو بفهميد و باور کنيد و چه نفهميد اون هميشه در عمله.
: ممکنه شما به گذشتتون فکر کنيد يا به حال يا به آينده ولي چه شما به خاطر بياريد چه ببينيد و چه تصور کنيد بهر حال با اين کارتون داريد افکار رو فعال کنيد و قانون جاذبه که قدرتمندترين قانون کائناته به فکر شما پاسخ خواهد داد.
: عالم خلقت همواره در حال عمله هر بار که شخصي فکري داره و يا يک مدت طولاني يک جور فکر ميکنه اون شخص در روند خلقت قرارداره و چيزي از دل اون افکار آشکار خواهد شد.
: قانون جاذبه ميگه ما هر چيزي رو که شما بگيد و روش متمرکز بشيد بهتون ميديم پش اگه شما در حال شکايت از بد بودن چيزي هستيد چيزي که شما خلق ميکنيد مقدار بيشتري از اون احساس بده.
: من يک شاگرد داشتم به اسم رابرت. رابرت خيلي افسرده بود و توي دوره آموزشي اينترنتي من شرکت کرده بود که ارتباط با من از طريق e-mail هم بخشي از اون بود. اون تمام واقعيات تلخ زندگيش رو براي من بازگو کرد. تو محل کارش همه براي آزار اون دست به يکي کرده بودن. به خاطر رفتار بدي که باهاش داشتن هميشه زير فشار بود. خودش مي گفت وقتي توي خيابون راه ميره سر هر چارراه با افراد مزاحمي روبرو ميشه که ميخواستن به طريقي آزارش بدن. اون هميشه ميخواست که مجري يک برنامه کمدي باشه و وقتي که به روي صحنه ميرفت تا يک برنامه کمدي اجرا کنه همه تحقيرش ميکردن. من سعي کرده که بهش ياد بدم اون داره روي چيزي تمرکز ميکنه که نميخواد رخ بده. من ازش خواستم که نگاهي به نامه هايي که براي من فرستاده بندازه و بهش گفتم يکباره ديگه بخونش. ببين چقدر چيزها هست که تو نميخواي و من مطمئنم که تو در اين مورد خيلي احساساتي ميشي. وقتي که روي چيزي با احساسسات شديدتر متمرکز ميشيد باعث ميشه که اون چيز سريعتر از اين رخ بده و از اونجا بود که اون شروع کرد به جدي گرفتن اين موضوع يعني تمرکز به چيزي که ميخواد چيزي که در حدود ? تا ? هفته بعد اتفاق افتاد بدون شک معجزه بود. اون ميگفت تمام افرادي که توي محل کارش آزارش ميدادند يا به بخش ديگه منتقل شدن يا از کار براي شرکت استفاء دادن يا اينکه کاملا دست از سرش برداشتن و حالا ديگه از شغلش خوشش مي يومد اون متوجه شده بود که توي خيابون قدم ميزد ديگه هيچکس جلوي راهش رو نمي گرفت و اذييتش نميکرد و ديگه هيچ کس بهش بي احترامي نمي کرد. تمام زندگيش متحول شده بود براي اينکه اون تمرکز فکريش رو از چيزهايي که نمي خواست چيزايي که ازش ميترسيد چيزايي که ازشون دوري ميکرد گرفت و به چيزهايي داد که واقعا ميخواست.
: خوب پس ما ميتونيم در ديدگاهمون و گرايشاتمون مثبت باشيم و گرايش پيدا کنيم به جذب افراد مثبت و شرايط مثبت.وقتيکه ما در گرايشاتمون منفي باشيم يا عصباني باشيم در اين صورت گرايش به جذب افراد عصباني و منفي و شرايط عصباني و منفي خواهيم داشت.
: پس اون چيزي که شما بسوي خودتون جذب ميکنيد افکار برجسته و غالبي هستند که شما در ذهنتون دارين چه اين افکار آگاهانه باشه و چه نا خودآگاه.قانونش همينه.
: اگر دقت کنيد وقتي بحث به موضوع اين راز و قدرت ذهن ما و قدرت نيات ما در زندگي روزمرمون ميرسه همه چيز در ديدمونه. تنها بايد چشمانمون رو خوب باز کنيم و نگاه کنيم.
: ميتونيد مصداق قانون جاذبه رو در اجتماعتون بخوبي ببينين. وقتي که ميبينيد کسي که بيشتر از بيماري حرف ميزنه خودش بيماره . وقتي که ميبينيد کسي که بيشتر از ثروت حرف ميزنه ثروتمنده. قانون جاذبه همه جا در پيرامون شما حضور داره. فقط بايد اونو بشناسيد. در واقع تمام اون چيزهايي رو که شما تجربه ميکنيد بخاطر وجود اين قانون جاذبه قدرتمند تجربه ميکنيد.
: ببينيد من نمي خوام همين طوري يک چيزي بگم در مورد تفکر اميدوارانه يا ديوانگي خيالي. من ميخوام براتون از يک مفهوم اساسي تر و عميق تر صحبت کنم. فيزيک کوانتوم واقعا داره کم کم به اين يافته ميرسه که ميگه شما نميتونيد جهاني رو داشته باشيد بدون اينکه ذهن رو با اون تلفيق کنيد و اينکه در واقع اين ذهنه که داره هر چيزي رو ما ميبينيم بهش شکل ميده.
حالا اگه شما اينو درک نميکنيد به اين معني نيست که حتما بايد ردش کنيد. بعضيها الکتريسيته رو هم کاملا درک نميکنند يا اينکه اصلا نمي دونن الکتريسيته چي هست ولي با اين حال از دستاورداش استفاده ميکنن. آيا شما ميدونيد طرز کارش چطوره من که نميدونم ولي اينو ميدونم که شما ميتونيد غذاي يک نفرو با الکتريسيته بپذيد و ميتونيد خود فرد رو هم بپذيد.
: بيشتر مواقع وقتي که مردم اين راز بزرگ رو درک ميکنند بخاطر افکار منفي که دارن وحشت وجودشون رو فرا ميگيره. دو چيز که هست بايد ازش مطلع باشن. اول امروزه بصورت علمي ثابت شده که يک فکر مثبت صدها بار قويتر از يک فکر منفيه. پس همين تا حدودي ميتونه اون نگراني رو برطرف کنه.
: شما در دنيايي زندگي ميکنين که يک فاصله زماني بر اون حکفرماست و اين واقعا به نفع شماست. شما واقعا نميخواين که در محيطي باشين که افکار شما فورا پديدار بشن. رخدادها به زمان نياز دارن و اين واقعا چيز خوبيه.
: خوب پس بايد سعي کنيد که از افکارتون آگاهي داشته باشيد. بايد افکارتون رو به دقت انتخاب کنيد و بايد ازاين کار لذت ببريد براي اينکه شما شاهکار زندگي خودتون هستيد. شما در واقع ميکل آنژ زندگي خودتون هستيد. مجسمه اي که شما داريد ميسازيد خودتون هستيد و اين کار را با افکارتون انجام ميديد.
: رهبران و روسايي که در گذشته اين راز رو ميدونستن ميخواستن که قدرت رو حفظ کنن و اون تقسيم نکنن. بهمين خاطر مردم رو بي اطلاع از اين راز نگه مي داشتن. مردم سر کارشون مي رفتن کارشون رو انجام ميدادن به خونه بر مي گشتن. اونا روي يک غلطک قرار داشتن. بدون هيچ قدرتي براي اينکه اين راز بين تعداد کمي حفظ شده بود.
: ما در جهاني زندگي ميکنيم که پر از قانونهاست مانند قانون گرانش زمين. اگر شما از يک ساختمون بلند بيفتين پايين مهم نيست که آدم خوبي هستيد يا آدم بدي. حتما ميخوريد زمين.
: تمام چيزايي که الان در زندگيتون شما رو در برگرفته حتي چيزايي که شما از وجودشون شکايت دارين رو شما خودتون جذب کردين. خوب البته خودم ميدونم که در اولين برخورد اين چيزيه که شما دوست ندارين بشنوين شما فورا خواهيد گفت من اون تصادف اتوموبيل رو جذب نکردم. من اين مشتري خاص رو جذب نکردم من هرگز اين بدهکاري رو جذب نکردم. تمام اون چيزايي رو که ازشون شکايت دارين خواهيد گفت که شما جذب نکردين و من اينجا ميخوام يکم در مقابلتون بايستم بگم چرا ... شما اونها رو جذب کردين و اين يکي از سخت ترين فرضيه هاست که بايد باور کنين. ولي وقتيکه اونو پذيرفتين زندگيتون رو تغيير ميده. اين قسمت عمده اي از همون راز بزرگي که گفتم.
: و بيشترمون ندانسته جذب ميکنيم و فکر ميکنيم که هيچ کنترلي روي اين جريان نداريم. افکار خود محور عمل ميکنند همينطور احساساتمون و در نتيجه همه چيز ناخواسته سر راه ما قرار ميگيره.
: حالا که براي اولين بار اين چيزا رو ميشنويد ممکنه احساس کنيد که خوب از حالا به بعد بايد مراقب افکارم باشم اين حتما کار خيلي سختي خواهد بود خوب اول کار اين طور بنظر خواهد آمد ولي جذابيت موصوع از همين جا شروع ميشه.
: ما نميخواهيم شما را تشويق به کنترل و نظارت بر افکارتون بکنيم يک همچين کاري آدمو ديوانه ميکنه. افکار بسيار متعددي هستند که به سمت شما مي آيند اون هم از منابع متعدد و متفاوتي در مورد موضوعات متعدد و متفاوت. اينجاست که سيستم راهنمايي حسي شما وارد عمل ميشه احساسات شما سيستم راهنمايي احساسيه شماست که به شما کمک ميکنه تا بفهميد که به چه چيزي فکر ميکنيم.
: افکار شما احساساتتون رو پديد ميارن.
: احساسات نعمت بزرگيه که به ما داده شده که باعث ميشه بفهميم که چه چيزي رو جذب مي کينم.
: از ديدگاه ما تنها ? احساس وجود داره يکي احساس خوب و ديگري احساس بد. شما روي آنها ا اسمهاي بسيار متفاوتي ميذارين ولي اساسا تمام اون احساسات منفي چه اسمش رو بذارين احساس گناه چه عصبانيت چه نااميدي همه يک احساس يکسان براتون دارن. احساس خوبي نميکنيد و تمام اونا مثل يک راهنما ميمونن که ميگن اون چيزي که الان دارين بهش فکر ميکنين با اون چيزي که واقعا ميخواهيد هم جهت نيست.
: در يک گفتار ديگه بهش ميگن فرکانس بد يا ارتعاشات بد يا هر چيزي که ميخواين اسمش رو بذارين.
: اوني که احساس خوبي رو داره مثل حس اميد يا خوشحالي يا عشق اون احساس خوب اون احساس مثبت راهنمايي که ميگه اون چيزي که الان دارين بهش فکر ميکنين در جهت همون چيزي قرار داره که شما واقعا ميخواين.
: خوب پس به همين آسونيه. الان دارم چه چيزي رو جذب ميکنم احساس خوبي دارم خيلي خوب پس همين احساسو داشته باش.
: احساسات ما يک مکانيزم ارزيابيه براي ما درباره اينکه داريم راه دست رو ميريم يا نه .... که روشمون درسته يا غلط.
: هر چي احساس بهتري داشته باشيد جهت گيريتون بهتره هر چي احساس بدتري داشته باشيد جهتتون اشتباه تره.
: وقتي که داريد در بين تجربيات متفاوت روزانتون حرکت ميکنيد کاري که شما انجام ميديد اينه که افکاري رو پديد مياريد که اونا در واقع تجربيات آيندتون رو برمانه ريزي ميکنن و از روي احساسي که دارين ميتونيد بگيد آيا اون چيزايي که داريد به سمتشون حرکت مينيد وقتي به دستشون مي ياريد خوشحالتون ميکنه يا نه.
هر آن چيزي که شا داريد احساس مي کنيد
بازتاب کاملي از چيزي که در روند پديد آمدنه.
: و دقيقا اون چيزي که احساس ميکنيد براتون اتفاق مي افته و نه دقيقا چيزي که بهش فکر مي کنيد. بهمين خاطره که اگه کسي صبح با اخم و ناراحتي بيدار بشه همينطور هم بد مياره. اونوقت تمام روز همان طور پيش ميره. حتي فکرش رو هم نمي کنن که يک تغيير ساده در احساستشون ميتونه تمام روز رو تغيير بده. اگه با خوشي يک روز خوب رو شروع کنيد و شما توي يک احساس خوب و پايدار باشيد تا وقتيکه اجازه نداديد چيزي حالتون رو تغيير بده طبق قانون جاذبه موقعيتهايي رو و مردمي رو جذب مي کنيد که اون حس خوب رو تداوم ميبخشن. روزهاي خوب روزهاي بد پولدارها پولدارتر ميشن فقيرا فقيرتر ميشن. اينا همش به خاطر چيزايي که اين افراد غالبا و مستمرا احساس ميکنن.
: همين الان ميتونيد شروع کنيد به احساس سلامتي ميتونيد شروع کنيد احساس ثروت رو. ميتونيد شروع کنيد عشقي رو که شما رو در بر گرفته احساس کنيد حتي اگه وجود نداره و اتفاقي که مي افته اينه که جهان هستي به ترانه وجود شما پاسخ خواهد داد کائنات به طبيعت اون احساس دروني پاسخ خواهد داد و آشکار خواهد شد. به اين دليل که شما اينطور احساس مي کنيد.
: چيزي که شما با فکر و احساستون روش تمرکز مي کنيد همون چيزيه که شما داريد به زندگيتون جذب ميکنيد مي خواد چيزي باشه که شما مي خواهيد يا نه.
چيزي که فکر ميکنيد و چيزي که احساس ميکنيد و چيزي که پديدار ميشه
هميشه يکسان هستند تمام دفعات بدون استثناء.
: قبول کردنش سخته ولي وقتي بتونيم خودمون رو در برابر اون آزاد بذاريم پيامدهاش فوق العادست به اين معني که هر چيزي که افکار در زندگي شما انجام داده رو ميشه باز گردوند بوسيله تغيير در آگاهي شما.
شما جهان خود را مي سازيد همين طور که در آن پيش ميرويد.
: خيلي مهمه که شما احساس خوبي داشته بياشيد زيرا اين احساسه خوبه که به عنوان يک سيگنال به تمام جهان فرستاده ميشه و شروع به جذب هماننديهاي خودش به سمت شما ميشه. پس شما هر چي احساس بهتري داشته باشيد ميتونيد چيزايي رو جذب کنيد که به شما حس خوبي ميدن و ميتونن شما را همچنان بالاتر و بالاتر ببرن.
وقتي که احساس شکست ميکنيد هيچ ميدونيد که خيلي ساده ميتونيد تغييرش بديد. کافيه که يک موسيقي زيبا گوش بدبد آواز بخونيد اين کار حستون رو تغيير ميده به يک چيز زيبا فکر کنيد به يک نوزاد فکر کنيد. يکي رو که دوستش داريد و روش توقف کنيد. اون فکر رو واقعا تو ذهمنون نگه داريد و هر چيز ديگري رو بريزيد بيرون.
: بري مثال اين اصل حيوان دست آموزتون رو در برميگيره که من فکر ميکنم فوق اعادست که شما را توي يک حالت احساسيه بي نظير قرار ميده. وقتي نسبت به حيوونتون احساس عشق ميکنيد اين احساس عشق خيلي بزرگه که ميتونه خوشبختي رو به زندگيه شما بياره و واقعا چه نعمتي است.
: و هنگاميکه که شما به اين راه و روش عادت کنيد وقتي شروع کنيد به راهنمايي افکارتون بر اساس احساسي که اونا براتون پديد ميارن و هنگامي که شروع کنيد به توجه به رابطه اي که بين احساسات شما و افکار شما و چيزايي که براتون اتفاق مي افته زودتر از اوني که فکر ميکنيد خواهيد ديد که شما خالق زندگي خودتون هستيد. کسايي که شما رو از درو ميبينن از ديدن زندگي کامل و بي نظير شما در تعجب ميمونن.
: از موقعيکه من اين راز رو فرا گرفتم و اون رو در زندگيم بکار بستم زندگي من واقعا جادويي شده. فکر مي کنم که اين همون زندگيه که همه آرزوش رو دارن و زندگي من همواره همينطوره.
: زندگي ميتونه کاملا رويايي باشه و اين طور هم خواهمد بود اگر شما از اين راز استفاده کنيد.
: خيلي از مردم مي?رسن که نقش شما در اين روند خلقت چيه و نقش جهان هستي د راون چيه خوب بياييد براي يک لحظه به اين نگاه کنيم.
: بياييد از داستان علاءالدين و چرااغ جادو براي اينکار استفاده کنيم حتما قصه اش رو شنيديد. ميدونيد که علاءالدين چراغ جادو رو پيدا ميکنه و گرد وغبار رو ميگيره و ناگهان غول چراغ مياد بيرون. غول چراغ هميشه فقط يک چيز رو تکرار ميکنه: فرمانبردارم سرورم.
مي دونيد که الان ما فکر ميکنيم که اون ? آرزو داشته اما اگه شما ردپاي داستان رو تا به انتهاش دنبال کنيد مي بينيد که به هيچ وجه اينطور نيست. محدوديتي وجود نداشته. حالا بياييد اين داستان رو بگيريم وگسترش بديم و در زندگي شما بکار ببريم.
به ياد بياريد که علاءالدين کيه که همواره دنبال خواسته هاشه و در اينجا جهان هستي رو داريم که در غالب غول چراغ ظاهر شده و در آداب و رسوم مختلف عناوين مختلفي هم براش گذاشتن مثل فرشته نگهبان من برتر در واقع هر اسمي ميشه روش گذاشت شما هر چيزي که به نظرتون بهتره صداش کنيد ولي تمام مکاتب به ما گفتن که يک چيزي بزرگتر از ما وجود داره و غول چراغ هميشه يک حرف رو ميزنه:
فرمانبردارم سرورم
: خوب پس بهتره اینجا بگیم که روند خلقت یک فرآیند ۳ مرحله ایه. قدم اول اینه که شما بید اون چیزی رو که میخواهید طلب کنید. برای این طلب کردن و خواستن نیازی به کلمات نداریئ درواقع جهان هستی به کلمات شما گوش نمیده کائنات به افکار شما کاملا پاسخ میده.
: واقعا چه چیزی رو میخواین. بنشینید و اونو روی یک ورقه کاغذ بنویسید. اونو با یک جمله مضارع بنویسید. شاید بد نباشه اینطور شروع کنید من خیلی خوشحالم و شکرگذارم حالا که .... وبعد توضیح بدید که دوست دارید زندگیتون چه شکلی باشه.
: و این خیلی هم جالبه مثل این می مونه که دنیا یک کاتولوگ باشه در دست شما و شما همین طور که اونو ورق میزنید می گید خب من دوست دارم این تجربه رو داشته باشم و دوست دارم این محصول رو خریداری کنم و می خوام یک همچین فردی رو ملاقات کنم و انگار که شما دارید به جهان سفارش میدید واقعا به همین سادگیه.
: قدم دوم جواب دادنه. جوابی به اون درخواستی که شما دارید و این کاری نیست که شما با وجود جسمیتون انجام بدید. این قدم رو جهان برای شما انجام میده. تمام نیروهای کائنات به افکاری که شما اونها رو پدید آوردید پاسخ میدن.
فرمانبردارم سرورم
: و جهان هستی شروع میکنه به گرفتن شکل جدیدی که بتونه آرزوی شما رو برآورده کنه.
: اکثر ما هرگز به خودمون اجازه ندادیم که اون چیزی رو که واقعا دلمون میخواد طلب کنیم چون نمیتونیم تشخیص بدیم که این کار چطور میتونه انجام بشه.
: اگر یکم تحقیق کنید براتئن اثبات خواهد شد که هر کسی که تا کنون تونسته موفق به انجام کاری بشه هیچ نمیدونسته که چطور باید با اون کار روبرو بشه فقط میدونسته که اون کار رو باید انجام بده.
: نیازی نیست که بدونیم همه چیز چطور پیش خواهد رفت. نیازی نیست که بدونیم جهان هستی چه شکل جدیدی به خود خواهد گرفت.
: خب... نمیدونی چطور؟! بهتون نشون داده خواهد شد. شما روشش رو جذب خواهید کرد.
: خب بعضی از دوستانمون میگن حتما یک چیزی این وسط دچار اشکال شده چون من میدونم که دارم چه چیزی رو می خوام پس کجاست چرا نمی یاد و ما بهشون میگیم شما طلب میکنید شما قدم اول رو کامل میکنید درسته کار دیگری جز این نمیتونید انجام بدید و جهان هستی هم داره بهش جواب میده ولی یک قدم دیگه هم هست که باید یاد بگیرید و اون قدم سومه و بهش میگن مرحله دریافت و این بدین معنی که شما باید خودتون رو هم جهت با چیزی قرار بدین که دارید طلب میکنید. وقتی شما با اون چیزی که می خواهید هم جهت هستید احساس فوق العاده ای میکنید این همون شور و اشتیاقه این همون قدر دونستنه. این همون احساس و عواطف شماست.
ولی وقتی شما احساس یاس میکنید ترس یا عصبانیت اینها نشانگرهای قدرتی هستند از اینکه شما هم اکنون هم جهت نیستید با اون چیزی که می خواهید و از این رو وقتی که شما شروع به درک این میکنید که همه چیز وابسته به احساسیه که شما دارید و شروع کنید به پیشبرد افکارتون بر مبنای احساسی که براتون بوجود میارن کم کم احساس درستش رو پیدا میکنید. اونوقت که با اون یکی شدید و حالا ست که اون باید در زندگی شما پدیدار بشه.
: و هنگامیکه این رویا رو به واقعیت تبدیل کردید شما در موقعیتی قرار میگیرید که میتونید رویاهای بزرگتر و بهتری بسازید این همون فرآیند خلقته.
: خب پس قانون جاذبه مطالعه و کاربرد قانون جاذبه در واقع در یافتن چیزهایی که به شما کمک میکنن احساس رسیدن به آرزتون رو پدید بیارین. ... برید یک دوری با اون ماشین بزنید ... برید اثاثیه اون خونه رو بخرید ... وارد خونه بشید. هر کاری که لازمه تا به شما احساس رسیدن به آرزتون رو بدن انجام بدید و اونا رو به خاطرتون بسپارید هر کاری که به شما کمک کنه که به این هدف برسید عملا به شما کمک میکنه که اونو جذب کنید. می تونید فکر کنید که از خواب بلند میشید. اونجاست ظاهر شده یا ممکنه ایده خوبی به ذهنتون خطور کنه که بهش عمل کنید.
میتونید کارتون رو از هیچ شروع کنید و از دل هیچ چیز و از دل هیچ راهی راهی پیدا خواهید کرد.
: به این فکر کنید یک ماشین که توی شب داره حرکت میکنه چراغاش فقط ۱۰۰ متر جلو رو روشن میکنه ولی با این حال شما میتونید تمام فاصله بین کالیفرنیا و نیویورک رو طی کنید اونم در تاریکی شب و زندگی هم به همین منوال برای ما روشن میشه و فقط اگه مطمئن باشیم که ۱۰۰ متر بعدی به زودی نمایان خواهد شد ۱۰۰ متر بعدی هم بعد از اون خواهد اومد زندگس شما هم همین طور آشکار خواهد شد و خواه نا خواه شما را به مقصد خواهد رسوند . اون چیزی که واقعا می خواهید شما میتونین به اون برسین.
نخستین قدم رو با ایمان بردارین نیازی نیست که تمام راه پله رو ببینید
کافیست نخستین قدم رو بردارید.
: خب چیز دیگری که بیشتر مردم بهش فکر میکنن اینه که چقدر اینکار طول میکشه چقدر طول میشکه که اون ماشین یا اون رابطه اجتماعی اون پول یا هر چیز دیگری پدیدار بشه. خب قانون ثابت و مستندی نیست که مثلا بگه ۳ روز یا ۳۰ روز. بیشتر مساله اینجاست که چقدر شما با خود جهان هستی هم جهت هستید.
: اندازه برای کائنات مهم نیست از دیدگاه علمی جذب کردن چیزی که ما بزرگ میدونیم به هیچ وجه سخت تر از چیزی که بی نهایت کوچک میدونیم نیست. کائنات تمام کارهای رو که بدون هیچ تلاشی انجام میده. چمن برای رشد رنج نمی کشه هیچ زحمتی در کار نیست. این همش یک طراحی بی نظیره
همه چیز به این بر میگرده که این بالا چی میگذره این تفاوت رو ما تو ذهنمون ایجاد میکنیم. مثلا میگیم این چیز بزرگیه حتما زمان بیشتری می بره و این یکی کوچیکه شاید یک ساعت یک ساعت براش کافی باشه. می بینید اینها قانونهایی هستند که ما تعیین میکنیم ولی از نظر کائنات هیچ قانونی وجود نداره بعضی مردم با چیزای کوچکتر راحت کنار میان و برای همین بعضیها با یک چیز کوچک شروع میکنن مثلا با یک فنجون قهوه تصمیم میگیریم به خودمون قهوه بدیم.
: تصور کنید با یک دوست قدیمی که مدت زیادی ندیدینش صحبت میکنین یکدفعه یک نفر دیگه در مورد اون حرف میزنه یا خودش بهتون تلفن میکنه یا نامه اش میرسه.
: من تو ذهنم یک جای پارک رو دقیقا همون جایی که میخوام تصور میکنم و ۹۵٪ اوقات همون جایی گیرم میاد و من راحت توش پارک میکنم ۵٪ مواقع هم یکی دو دقیقه ای همونجا منتظر میشم تا یک نفر ماشینش رو در میاره و من جای اون پارک میکنم و این دقیقا همن کاریه که من همیشه انجام میدم.
: بسیاری از مردم احساس میکنن که در میان شرایط فعلیشون گیر کردن یا زندانی شدن یا محدود شدن و من سعی دارم این نکته رو بگم که شرایط فعلی شما هر چی که باشه فقط واقعیت فعلس زندگش شماست و واقعیت فعلی در نتیجه دیدن این فیلم شروع به استفاده از این راز سروع به تغییر خواهد کرد.
: و بعضی وقتها به نظر میاد که شما گیر افتادید این به این خاطر که شما در موضوعات فعلی بیشتر و بیشتر ادامه میدید. به همین خاطر انتظار میره ک همون نتایج رو هم بگیرید باز هم بیشتر و بیشتر و دلیلش اینه که اکثر مردم افکارشون رو به عکس العمل نشون دادن به چیزایی که مشاهده میکنن اختصاص میدن.
ببینید اگه شما به او چیزی که هست نگاه کنید پس به اون چیزی که هست فکر میکنید و هنگامیکه دارید به اون چیزی که هست فکر میکنید قانون جاذبه هر چی بیشتر از همون بهتون میده و بعد اگه شما فقط به اون چجیزی که هست نگاه کنید پس فقط دارید به اون چیزی که هست فکر میکنید و قانون جاذبه باز هم بیشتر از همون بهتون میده و این مدام تکرار میشه باید یک راهی پیدا کنید که به اون چیزی که هست از یک نقطه نظر متفاوت نزدیک بشید.
: بیشتر مردم به شرایط فعلیشون نگاه میکنن و میگن این من هستم ولی این شما نیستید این چیزیه که شما بودید بیایید همین الان یک نگاهی به شرایط و روابط فعلی شما بیندازیم برای مثال فرض کنید پول زیادی تو حساب بانکیتون ندارید یا مثلا روابط اجتماعی که می خواهید ندارید یا سلامتی و تناسب اندامتون اون چیزی که میخواین نیست. این پیامد باقیمانده افکار و اعمال گذشته شماست. پس ببینید ما همواره داریم در همین باقیمانده افکار و اعمالی که در گذشته مرتکب اونا شدیم زندگی می کنیم وقتی شما به حال و روز فعلیتون نگاه میکنید و خودتون رو بر مبنای اون تعریف میکنید خوتون رو محکوم کردید به داشتن همین حال و روز در آینده.
هر آنچه ما هستیم نتیجه افکاری است که ما داشته ایم.
: خب حالا چه کاری میتونید انجام بدید که با اون شروع کنید و زندگیتون رو تغییر بدید. من بهتون ۲... ۳ تا چیز میگم. شروع کنید به تهیه فهرستی از چیزایی که از داشتنشون شکرگذارید با این شروع کنید چون این انرژیتون رو بالا می بره شروع می کنه به تغییر دادن افکارتون. اگر قبل از این تمرین گرایش به تمرکز روی چیزایی که ندارید داشتید شاید تمرکز بر روی شکایت کردن دارید وقتی شما این تمرین رو انجام بدید شروع به حرکت در مسیری متفاوت خواهید کرد. شروع خواهید کرد به شکر گذاری بر روی ان جیزی که به شما احساس خوبی میده.
: شکرگذاری قطعا روش آرودن فراوانی به زندگی شماست.
: وقتی مردی برای همسرش کاری میکنه و ازش قدردانی میشه اون مرد دوست داره بیشتر انجام بده. مساله همیشه همین قدردانی اون همه چیز رو جذب میکنه همه چیز به کمکتون میاد.
: من سالهاست که دارم می گم هر چیزی که بهش فکر کنیم و بابتش تشکر کنیم به سراغمون خواهد اومد.
: این همون احساسیه که باید داشته باشیم و در مورد خودم باید بگم برای من تمرین بسیار خوبی بوده که هر روز صبح بیدار بشم و بگم متشکرم. هر روز صبح وقتی پاهام رو میذارم روی زمین میگم متشکرم و بعد شروع میکنم به دوره کردن چیزهایی که بابتشون شکرگذارم. وفتی دندونام رو مسواک میزنم کارهایی که صبح انجام می دهم فقط به اون چیزا فکر نمی کنم بلکه اجرا می کنه. احساس شکرگذاری رو در وجودم حس میکنم.
: به محض اینکه شما شروع به احساسی متفاوت در مورداون چیزی که هم اکنون دارید بکنید شروع به جذب کردن چیزای خوب بیشتری خواهید کرد. چیزایی که میتونید براشون شکر گذار باشید شما متونید بگید این ماشین این خونه و این سلامتی و این همه رو می خوام ای بسه بسه بسه اینا همون چیزایی که نمی خواین داشته باشین روی چیزایی تمرکز کنید که الان دارید و به خاطرشون شکر گذارید. میتونید لباسهایی باشه که دارید بله ممکنه شما چیزای دیگری رو ترجیح بدید و ممکنه خیلی زود چیزای دیگری رو به دست بیارید اگه شروع کنید به احسای قدردانی از اون چیزایی که الان دارید
پ.ن: این متن از وبلاگ دوست خوبم اسمان ابی برای ما می باشد.
یک مقدمه کوتاه!
به گفته تمام فلاسفه، سخت ترین پرسشی که می توان مطرح کرد، این سوال است که:
"فلسفه چیست؟"
در حقیقت، هیچ گاه نمی توان گفت فلسفه چیست؛ یعنی هیچ گاه نمی توان گفت: فلسفه این است و جز این نیست؛ زیرا فلسفه، آزاد ترین نوع فعالیت آدمی است و نمی توان آن را محدود به امری خاص کرد.
عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روی زمین است و در طول تاریخ تغییرات فراوانی کرده و هر زمان به گونه ای متفاوت با دیگر دوره ها بوده است.
برای این مطلب کافی است به تعاریف مختلفی که از آن شده نگاهی بیندازیم.
واژه فلسفه
واژه فلسفه(philosophy) یا فیلوسوفیا که کلمه ای یونانی است، از دو بخش تشکیل شده است:
فیلو به معنی دوستداری و سوفیا به معنی دانایی.
اولین کسی که این کلمه را به کار برد، فیثاغورس بود. وقتی از او سئوال کردند که: آیا تو فرد دانایی هستی؟ جواب داد:
نه، اما دوستدار دانایی(فیلوسوفر) هستم.
بنابراین فلسفه از اولین روز پیدایش به معنی عشق ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است.
تعریف فلسفه
فلسفه تفکر است. تفکر درباره کلی ترین و اساسی ترین موضوعاتی که در جهان و در زندگی با آن ها روبه رو هستیم. فلسفه وقتی پدیدار می شود که سوالهایی بنیادین درباره خود و جهان می پرسیم. سوالاتی مانند:
زیبائی چیست؟ قبل از تولد کجا بوده ایم؟ حقیقت زمان چیست؟
آیا عالم هدفی دارد؟ اگر زندگی معنایی دارد، چگونه آن را بفهمیم؟
آیا ممکن است که چیزی باشد و علتی نداشته باشد؟ ما جهان را واقعیت می دانیم، اما واقعیت به چه معناست؟
سرنوشت انسان به دست خود اوست و یا از بیرون تعیین می شود؟ از کجا معلوم که همه درخواب نیستیم؟ خدا چیست؟" و دهها سئوال نظیر این سئوالات.
چنانچه در این سئوالات می بینیم، پرسش ها و مسائل فلسفی از سنخ امور خاصی هستند و در هیچ علمی به این چنین موضوعات، پرداخته نمی شود.
مثلا هیچ علمی نمی تواند به این سئوال که واقعیت یا حقیقت چیست؟ و یا این که عدالت چیست؟ پاسخ گوید. این امر به دلیل ویژگی خاص این مسائل است.
یک ویژگی عمده موضوعات فلسفی، ابدی و همیشگی بودنشان است.
همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهند داشت و در هر دوره ای، بر حسب شرایط آن عصر و پیشرفت علوم مختلف، پاسخ های جدیدی به این مسائل ارائه می گردد.
فلسفه مطالعه واقعیت است، اما نه آن جنبه ای از واقعیت که علوم گوناگون بدان پرداخته اند.
به عنوان نمونه، علم فیزیک درباره اجسام مادی از آن جنبه که حرکت و سکون دارند و علم زیست شناسی درباره موجودات از آن حیث که حیات دارند، به پژوهش و بررسی می پردازد.
ولی در فلسفه کلی ترین امری که بتوان با آن سر و کار داشت، یعنی وجود موضوع تفکر قرار می گیرد؛ به عبارت دیگر، در فلسفه، اصل وجود به طور مطلق و فارغ از هر گونه قید و شرطی مطرح می گردد.
به همین دلیل ارسطو در تعریف فلسفه می گوید:
''فلسفه علم به احوال موجودات است ، از آن حیث که وجود دارند.
یکی از معانی فلسفه، اطلاق آن به استعداد های عقلی و فکریی است که انسان را قادر می سازد تا اشیا، حوادث و امور مختلف را از دیدگاهی بالا و گسترده مورد مطالعه قرار دهد و به این ترتیب، حوادث روزگار را با اعتماد و اطمینان و آرامش بپذیرد.
فلسفه در این معنا مترادف حکمت است.
فلسفه در پی دستیابی به بنیادی ترین حقایق عالم است. چنانکه ابن سینا آن را این گونه تعریف می کند:
فلسفه، آگاهی بر حقایق تمام اشیا است به قدری که برای انسان ممکن است.
فلسفه همواره از روزهای آغازین حیات خود، علمی مقدس و فرا بشری تلقی می شد و آن را علمی الهی می دانستند. این طرز نظر، حتی در میان فلاسفه مسیحی و اسلامی رواج داشت؛ چنانکه جرجانی می گوید:
فلسفه عبارت است از شبیه شدن به خدا به اندازه توان انسان و برای تحصیل سعادت ابدی.
پ.ن:مطالب فوق از سایت رشدمی باشد.
دير هنگامي است كه به موضوعي مي انديشم.موضوعي كه چنان گردابي ذهنم را مشوش ساخته است.واين تشويش را پاياني نيست.
دير هنگامي است كه به واژه ها مي انديشم.وبه اسارت خود.وبه سئوالي مبهم:واژه ها و اسارت؟
آري من به سرنوشت خود مي انديشم.اين چنين كه روز مرگي خود را اسير واژه هايي ساخته ام تا ديگران ناشناخته اي كه همواره از آنها ترسيده ام حرف دلم را بفهمند.واژه هايي كه روزي مي انگاشتم راه رهايي ما هستند.اما كنون احساسم اين است كه اين واژه ها تنها و تنها تجسم اسيري ما هستند.
***
منظور من از اين نوشته ها تكلف هاي زباني يا درگير شدن در دام نا محسوسيت نوشته ها نيست.چيزي كه من تلاش دارم به تو _تويي كه اكنون اسير بازي واژه هاي من هستي_مفهوم كنم.تلاش ما براي آفرينش "بازي واژه ها"است.
چرا يك نويسنده به خلق يك اثر هنري مي پردازد؟مگر نه اين كه در تلاش است تا ذهن خود را_با همه ي تضاد ها و كشمكش ها_در نمايي بيروني تجسم كند؟آيا اودر تلاش نيست تا همه ي بارهاي ضعف و ناتواني خود را برابر احساسات نامفهومي همچون عشق. پوچي.ترس.مرگ وحتي شادي و غم را در دنياي خارج از ذهنش تصوير كند؟
دير هنگامي است كه مي انديشم اين تنها يك بازي است.بازي مضحكي من نيز هم اكنون درگير آنم.ويا به دگر سخن شايد واكنشي طبيعي از آن ذهن است.ساده تر بگويم.وقتي ذهن من در برابر همه ي سختي ها و غم ها و شادي هاي توام و نامفهومي كه آن را چنان مرده اي در قبر مي فشارد.به ستوه مي آيد.به دنبال نمايه اي (تصويري در دنياي بيروني)مي گردد تا كمي از سرگيجه اي كه در آن گم شده است خلاص شود.اما از آنجا كه هيچ نمي يابد به آفرينش دست مي زند.اثري مي آفريند و همه ي احساسات گنگ خود را به آن انتقال مي دهد و با نگاه كردن به آن به آرامشي پوچ دست مي يازد.به عبارت ديگر چنين انساني _كه ذاتا" به دنبال وحدت وجود مي گردد._زماني كه وحدت وجود را گم مي كند اثري مي آفريند تا وحدت و يگانگي را در قالب هماهنگي ذهن مشوش خودش و اثري كه از همان ذهن نشات گرفته است دريابد.
و آيا اين اسيري نيست؟اسير تلاشي شدن براي آفرينش واژه هايي كه چون خيالي به ما آرامش مي دهند؟و آيا اين از اسارت عظيم تري خبر نمي دهد؟اين كه انسان هماره در تلاش است تا راهي براي فرار بيابداز همه ي چيز هايي كه سر از آن ها در نمي آورد؟
هنر مند با هنرش بازي مي كند . شاعر با واژه هايش. و من وتو با لغات نا چيز من.
بازيگر
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
«...مردن هم جدی نیست. شاید از هر کار و هر چیز دیگری کم تر جدی باشد... مردن فقط این حسن را دارد که اگر دانا باشی دست خودت است . خودت نمی توانی به دنیای دون بیایی ، ولی می توانی با دست خودت ریغ رحمت را سر بکشی . این تنها آزادی مطلقی ست که بشر دارد. و به همین دلیل باید مسئولیتش را قبول کرد ... » نقل م.ف.فرزانه از هدایت
و این هم جمله ای از داستایوفسکی در یکی از شاهکارهای او ، ابله : (فرصت یافتن ترجمه ی فارسی روان عبارت را نداشتم.)
" It's life that matters, nothing but life- the process of discovering, the everlasting and perpetual process, not the discovery itself, at all ." ایپولیت
۱. م. ف. فرزانه
تا ان شوم که اکنون هستم
ایا ارزشش را داشت؟!
قبل از هر چیز باید گفت کلاغ ، نوشته ای هر چند ساده لیکن حائز اهمیت بسیار است. ( متن آن را در پست قبلی بخوانید.) نوشته ای شبیه به افسانه های قدیمی که به مسائل انسانی و آفرینش جهان و انسان می پردازد.
نویسنده در ابتدای نوشته چه گونگی به وجود آمدن کلاغ را از خواننده می رسد اما در ادامه مشخص می شود که کلاغ موجودی مستقل نبوده بلکه موجودی است حاصل از مسخ شدن موجودی با نام عقاب . در ادامه نویسنده بدبینانه در باره ی دلیل آفرینش کلاغ حدس هایی می زند اما پاسخی به پرسش خود نمی دهد . در واقع ، نویسنده در انتها پاسخ پرسش خود را ارائه می کند اما دلیلی قطعی برای این اعمال خدایان و یا دیگر پدیده ها نمی یابد. و باید گفت این ویژگی اکثر افسانه هاست که دلیلی قطعی برای هدف نهایی اعمال خدایان و طبیعت نمی یابند . ( به هر حال هیچ انسانی نیست که همه چیز را بداند . پس هیچ کس نمی تواند هدف نهایی آفریده ها را تشخیص دهد.) البته نویسنده در این جا خود این عدم قطعیت را نشان می دهد: «بند اول». افسانه ها اغلب روی عملی مشخص با دلیل مشخص از سوی خدایان و طبیعت تاکید دارند اما هیچ یک مشخص نمی کنند که خدایان از این عمل نهایتا چه هدفی را دنبال می کنند و چه چیز دستگیرشان می شود و این ماجرا در پایان به کجا می رود و به چه می انجامد. لذا در این جا واضح است که نویسنده با دیدی واقع بینانه تر به قضیه نگاه کرده و هیچ مسئله ای را قاطع حل نکرده است .
اکنون می پردازیم به داستان:
«کلاغ» ، پیش از هر مفهومی ، داستان سفیسوس را ( افسانه ی نارسیس ) را به یاد می آورد. مادر سفیسوس ( سفیسوس: پسر خدای رودخانه) به او توصیه می کند اگر خواستار عمر طولانی است هرگز به چهره و اندام خود نگاه نکند . سفیسوس - بر اثر یک نفرین - عاشق انعکاس تصویر خود در آب - بی آن که بداند تصویر خودش است - می شود در نهایت آنقدر به آب نزدیک می شود که در آب می افتد و غرق می شود. در این اسطوره ، او بر اثر یک نفرین ( در شکل کلی آن جبر ) بی آن که بخواهد از حد خود تجاوز می کند و لذا مجازات آن را می بیند.
در کلاغ نیز خدیان عقاب را مامور می کنند که کنار رود بنشیند و خود را در آن نظاره کند . کلاغ نیز ماموریت خود را انجام می دهد اما ماموریت او ، خود، بی آن که بخواهد ،سبب علاقه مندی عقاب به زندگی خویشتن و طبیعت می شود. در واقع ، عقاب نیز از حد خود تجاوز کرده اما این بار هم به صورت اجباری ،. اجباری از سوی خدایان . اما نکته ی مهم دیگر آن که دل بستن عقاب به زندگی و خویشتن در نهایت نوعی دل بستگی پوچ است. ( نمونه ی این دل بستگی و زندگی را می توان در آثار نویسندگانی چون کامو دید.)
در بیان روشن تر ، ما در داستان کلاغ ، عقابی را می بینیم که از فطرت خود خارج می شود و بنا بر اجبار به عملی مامور می شود که متفاوت از ماهیت اوست . لذا به هدفی پوچ دل می بندد ( باز هم بنابر اجبار). نکته ی مهم وجود دو مفهوم پوچی و جبر در کنار هم است . جبر ذاتی عقاب ، او را به سمت هدفی پوچ سوق می دهد و چنین می تون گفت که زندگی انسان جز دسته ای از عواملی که او را مجبور به پوچی می کند ، نیست. و شاید همین باشد که خنده ی خدایان ، رود و حتی کلاغ ها را سبب می شود.
به ادامه ی داستان بازگردیم. کلاغ پس از غوطه ور شدن در آب به تدریج مسخ می شود . اما هنوز همه ی ویژگی های خود را از دست نداده که فریاد می زند: « من عقابم » . فریادی حاکی از ستایش خود و نوعی خود شیفتگی که بی شباهت نیست به داستان ابلیس در آن زمان که از سر تکبر در برابر انسان سر باز می زند. هر چند ابلیس باقی می ماند و عقاب مسخ می شود. اما در واقع هر دوی آنها بر اثر زیر پا گذاشتن مرز ها مورد خشم ویا مجازات قرار می گیرند. عقاب در نهایت سیاه می شود و به کلاغ تبدیل می گردد. کلاغ ها هر چند یاد ندارند که روزی عقاب بودند اما هنوز ویژگی قارقار کردن عقاب مسخ شده ی اولیه را دارند. که فریاد ستایش پوچ خود را سر داد. هم چنین ترس از آب و آن ماموریت پوچ به همه ی آنها ارث می رسد. البته مشخص نیست چرا گفته شده کلاغ ها زاییده ی خنده ی بشرند. در واقع می توان گفت کلاغ ها زاییده ی خنده ی خدایان و رود اند . و البته چنان که گفته شده شاید نتیجه ی عشق به زندگی. اما آخرین نکته ی جالب و مهم نوشته آن که در پایان ، خود نویسنده هم به تمسخر کلاغ ها بر می خیزد.
تو ميداني كلاغ چگونه به وجود آمد؟
روزي خدايان تصميم گرفتند عقابي را تنبيه كنند.شايد هم مي خوا ستند لحظه اي بخندند شايد هم مي خواستند خنده را بيافرينند و به اشتباه كلاغ را آفريدند.
خدايان عقاب را لب رودي فرستادند و عقاب را مامور كردند تا لب رود نشسته و خود را در آن نظاره كند.عقاب هر روز اين كاررا انجام داد و هر روز بيشتر و بيشتر شيفته ي رود و شايد تصوير خود در رود شد.عقاب هميشه در اوج بود و نميدانست دل بستن يعني چه.اما اكنون به رود يا شايد هم به خود دل بسته بود. عقاب احساس كرد كه لحظه به لحظه به رود نزديك تر مي شود.پس خود را در آب انداخت و در آن غوطه ور شد.وقتي از آب بيرون آمد احساس كرد ضعيف و زبون شده است.ديگر از آن چنگال هاي تيز و منقار درنده خبري نبود.عقاب اين بار به جاي اين كه روي صخره ها بپرد روي شاخه ي در ختي نشست.به آسمان و زميت نگاه كرد سپس فرياد زد:"من عقابم." اما اين صداي او نبود.او داشت قارقار مي كرد.خدايان به اوخنديدند.همه به او خنديدند.اما عقاب هنوز رنگ خود را از دست نداده بود.شايد او نيز شاد بود.عقاب به لب رود رفت و بار ديگر به رود نگريست.اين بار رود نيز به او نيشخند زد. عقاب سياه شد. عقاب كلاغ شد.
بعدها كلاغ ها يادشان رفت كه روزي عقاب بودند.ولي هنوز قارقار ميكنند و فرياد ميزنند كه روزي عقا ب بودند. كلاغ ها رود را از ياد بردند اما هميشه از آب مي ترسند. كلاغ ها زاييده ي خنده ي بشرند.شايد هم نتيجه ي عشق.شايد به همين دليل است كه خود نيز به يكديگر مي خندند.
چه موجودات مسخره اي هستند كلاغ ها................
چه در انتظارمان است
دگرگون می شدیم؟